رسانه ها در همکاری و تحول
Brunnenstraße 9, 10119 Berlin, Germany
mict-international.org

پروژه های دیگر ما
afghanistan-today.org
theniles.org
correspondents.org
پشتو
English

روایت غم انگیز یک خبرنگار از جنگ کندز

در این گزارش نورالعین٬ خبرنگار افغان و همکار افغانستان-تودی٬ روایتی دارد از سقوط شهر کندز و روزهای دشواری که او و خانواده اش تا رسیدن به ولایت بدخشان متحمل شدند.
6.10.2015  |  بدخشان
پوسته امنیتی که طالبان در کندز برای مدتی کوتاهی تسخیر کرده بود (عکس نورالعین )
پوسته امنیتی که طالبان در کندز برای مدتی کوتاهی تسخیر کرده بود (عکس نورالعین )


روز یک‌شنبه، پنجم میزان و چهارمین روزِ عید سعید قربان بود. من تصمیم داشتم که به کابل بروم٬  اما به دلیل بیماری‌، یک روز این سفر را معطل و در شهر کندز باقی ماندم. دیگر آن روز با هژیر٬ فرزندم که تازه سه سا لگی‌اش را تکمیل کرده است، برای قدم زدن به بیرون از خانه رفتیم.  شهر مملو از نشاط عیدی بود. دکاکین و ریکشاها با آواز بلند موسیقی پخش می‌کردند و دختران و پسران جوان به خانه‌های نزدیکان و دوستان خویش می‌رفتند. هیچ اثری از فردایی نبود که کندز را در گرو طالبان قرار بدهد. شهر را گشت زدیم، شیریخ خوردیم و در میان موجی از ازدحام  شهر کندز، به خانه خود که در ناحیۀ سوم شهر کندز و پایان منطقۀ زاخیل است٬ برگشتیم. شب نیز پیش تر از معمول خوابیدیم تا فردا سروقت‌تر بیدار شده و سفر معطل شده را آغاز کنم.

میانه‌های شب٬ شاید بعد از ساعت ۱۲ بجه شب بود٬ که صدای شلیک سلاح‌های سبک و سنگین مرا از خواب بیدار کرد، اما به دلیل معمول‌شدنِ جنگ‌های پی‌هم در کندز، هیچ‌کس اصلآ به فکرش نمی‌رسید که طالبان خطری جدی را متوجه شهر کند. دوباره خوابیدم. درست عقربه ساعت‌گرد از عدد سه بامداد گذشته بود که صدای زنگ تلفنی بیدارمان کرد. زرغون ملزم، مدیر مسوول جریدۀ کندز، که از سفرم به کابل خبر داشت، زنگ زده بود تا  برایم بگویید٬«آرام در خانه باش، طالبان وارد شهر کندز شده‌اند!»

صبح دوشنب (6 میزان) کسانیکه از مرکز شهر آمده بودند، از نصب پرچم‌های امارت اسلامی، در گوشه و کنار و مرکز شهر کندز خبر دادند و گفتند که طالبان عملآ شهر را تصاحب کرده، نیروهای دولتی تنها در بالاحصار، پای‌گاه باغ‌شرکت و میدان هوایی حضور دارند. دود ناشی از آتش‌زدن  ساختمان‌های یوناما، دفترهای دولتی مانند ریاست امنیت ملی و خانه‌های برخی از فرماندهان جهادی به آسمان سرکشیده بود.  دود و صدای گردش طیاره‌ها و چرخ‌بال‌ها در روی آسمان و نیز فیرهای سلاح‌های سنگین یک فضایی وحشت را در کندز بوجود آورده بود.

بلی٬ یک روز قبل حضور طالبان در مرکز شهر برای همه غیر قابل تصور بود٬ اما  دوشنبه، ششم میزان، طالبان کندز را تصرف کرده بودند.

شام آن روز، به یکی از دوستانم که در قریۀ یتیم ولسوالی چهاردره زندگی میکرد تلیفون کردم تا جویای احوال او شوم. او از حضور اندک طالبان در آن روستا خبر داد و گفت که همین لحظه موترهای کاماز، ظرف‌ها و وسایل دیگر را از ظرف‌ فروشی شهر کندز به این روستا انتقال داده‌اند و مردم مصروف تخلیۀ موترها هستند.

شام شد، شب رسید و جنگ در شهر شدت گرفت و ما در خانه باقی ماندیم. شهر پر از نگرانی و اضطراب شهروندان بود.خبرهای میرسید که طالبان قصد تسخیر میدان هوایی را دارند و شب تا نزدیک میدان هوایی پیش رفتند، ولی دوباره شکست خوردند. نیروهای امنیتی، ادعا کردند که هواپیماهای آمریکایی ملا سلام، والی طالبان را با دو فرمانده کلان دیگر‌شان٬ کشته‌اند.این یک امید را در میان اهالی کندز زنده ساخت که طالبان شاید شکست بخورند.

 فرداو سه شنبه (7 میزان) فرا رسید. طالبان با آن‌که (به گفتۀ نیروهای دولتی و آمریکایی) فرماندهان کلان‌شان را از دست داده بودند، اما، روحیۀ شان هم‌چنان قوی بود. پس از ساعت  8 و نیم صبح، تک‌ سوارهای طالبان در موترسایکل‌ها از مسیر زاخیل به روستای ما آمدند. روستای ما در نزدیکی پادشاه قلندر و متصل به باغ‌شرکت است. باغ‌شرکت و زیارت پادشاه‌قلندر دو پای‌گاهی بود که طالبان تا آن وقت نتوانسته بودند که آنرا تصرف کنند.

این پای‌گاه‌های ارتش پس از این که از حضور طالبان در روستای ما به قصد حمله به پای‌گاه‌های‌شان خبر شدند، به پرتاپ پی‌هم راکت های هاوان روی آوردند. خانه‌ها، مردم ملکی و حتی حیوانات آسیب دیدند و تعدادی از مردم آغاز به فرار کردند. به‌دلیل تراکم خانه‌های مسکونی در این محل، راکت‌های هاوان اکثراً به خانه‌ها و اماکن عمومی اصابت می‌کرد و مردم با آن‌که نمی‌دانستند کجا امن است، از خانه‌ها بیرون شده، و به سوی نامعلومی فرار میکردند.

من و فامیلم نیز ناگزیر شدیم تا بخاطر نجات یافتن از پرتاپ‌های پی‌هم راکت٬ منطقه را ترک کرده٬ فرار کنیم. به جادۀ عمومی‌تر از کوچه‌های خود بیرون شدم تا اگر عراده‌یی پیدا کنم و توسط آن فامیل خود را از محل انتقال بدهم.  بیش از دو ساعت در کنار جاده و زیر رگبار مسلسل راکت های هاوان انتظاری فراموش ناشدنی و تلخی را کشیدم. این درست زمانی بود که طالبان تعداد افراد خود در منطقه افزایش میداند و با موترسایکل‌های‌شان از میان مردمی که فرار می‌کردند، به جهت مخالف فرار، در حرکت بودند. 

از جانب دیگر، در میان کسانی که فرار می‌کردند، شاهد انتقال سه نفر زخمی نیز بودم که در اثر اصابت هاوان به خانه‌های‌شان، مجروح شده بودند. حیران بودیم به کجا برویم که امن باشد. از سوی میدان هوایی و بالاحصار، صدای دلخراش جنگ می‌آمد.

در این گیر و دار فکری بودم که یک سه‌چرخه‌یی را دیدم که به طرف من میاید و از راننده آن تقاضا کردم که من و فامیلم را به یک جای امن انتقال بدهد. گرچه رانند قصدی مسافر کشی را در آن روز جنگی نداشت٬ اما از این که هم‌روستایی من بود، صدای ما را به زمین نگذاشت و به خاطر ما خطر را پذیرفت. من، خانمم و پسرم، با برادرم و خانم‌اش و دختر شش ماهه‌اش سوار بر آن «سه چرخه‌زرنج» شدیم و با آن‌که نمی‌دانستیم کجا امن است، به‌سوی شهر حرکت کردیم.

حدود سه صد متر پیش رفته بودیم که از جلو ما یک موتر سازمان ملل متحد با مارک روشن «یو.ان» پیش آمد٬ و در نزدیکی پلچکی جلو ما ایستاد. چهار تن آنها از موتر پیاده و در مقابل موتر ایستادند. دو تن آنان بی تفنگ و دستارهای سفید بر سرداشتند. در دست یکی از این مردها پتو و در دست دیگرش موبایل بود٬ که این خود نشان میداد که شاید او یکی از فرماندهان طالبان بود. باقی مسلح بودند و دست‌مال‌ها را به روی صورت خود بسته بودند.

موتری ملل متحد که فعلآ در اختیار طالبان بود مکملآ راه ما را مسدود کرده بود. اندکی توقف کردیم و بعدآ با اشاره به یکی از آنان، فهماندیم که راه بند است، تقاضا عبور کردیم.  راه را باز کردند و ما عبور کردیم. وقتی به شهر نزدیک شدیم، دیدیم که پرچم طالبان بر نزدیکی لیسۀ زاخیل، و خانۀ حاجی عمر، مشاور رییس‌جمهور پیشین٬ در اهتزار بود. ساعت شاید 12 چاشت شده بود. به  کهنه فروشی و بازار کله‌فروشی رسیدیم. شهر مکملآ خالی بود٬ اما شماری از باشنده‌گان بیرون دروازه‌های‌شان نظاره‌گر وضعیت بودند. در سر هر جاده و کوچه، تفنگ‌دارانِ طالب ایستاده بودند. در حال عبور از کهنه فروشی بودیم که صدای جنگ شدید و شدیدتر و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. ناگهان از مقابل ما یک رنجر حامل طالبان با سرعتی که تا هنوز ندیده بودم، گذشت. وقتیکه نزدیک شفاخانۀ البیرونی رسیدیم٬ گلوله‌های پی‌هم ازبالای سرمان می‌گذشت.

بخاطر بیرون رفتن از شهر تصمیم گرفتیم که با عرادۀ سه چرخ‌مان از کهنه‌فروشی از کنار شفاخانۀ البیرونی وارد جادۀ عمومی کابل کندز شویم. شاید نیم دقیقۀ به عبورمان نمانده بود که سه تانک ارتش، با پرچم‌های دولتی، از میان شهر و از جادۀ کندز- کابل، در میان بارانی از گلوله و رگبار، با سرعت به طرف ما پیش می آمدند.  این تانک‌ها که از بالاحصار کندز در اثر فشار طالبان به طرف ‌میدان هوایی در حال فرار بودند به چهار اطراف خود شلیک میکردند تا طالبانی را که مانع فرار آنها میشدند از بین ببرند.

خوشبختانه لحظه یی توقف ما در راه باعث آن  شد که در مقابل شلیک تانک‌های فراری قرار نگیریم. از راه سید آباد به خواجه مشهد رسیدیم و در میان موجی از موترهای که مسافران فراری را به تخار انتقال می‌دادند، سه عراده سراچه را دیدیم که هر کدام تنها یک راننده داشت. این راننده گان که مسلح بودند و سر و صورت خود را با لنگی و دستمال بسته بودند٬ موتر های که مملو از رخت های مردانه بود به طرف  بندر خان آباد انتقال می‌دادند.

چهارشنبه و پنج‌شنبه(8 و 9 میزان) را در خواجه مشهد در خانۀ یی یکی از آشنایان ماندیم. دو روز در میان موجی از صداهای مهیب، حتا یک بار هم نتوانستیم که از خانه بیرون شویم. شهر میان دولت و طالبان، دست به دست می‌شد. همواره از تعداد اندک کسانی که هنوز هم در روستای ما باقی مانده بودند، احوال می‌گرفتیم. 

خبری ناگوار

ما همه انتظار میکشیدم  تا اگر وضعیت بهتر شود و درباره به خانه‌یی مان برگردیم.  اما یکی از دوستانم برایم در شب جمعه خبر داد که راکت های هاوان در  خانۀ ما و دو همسایۀیی دیگر اصابت کرده و تقریباً همه‌ی این سه خانه در اثر انفجار بالونِ گاز آتش گرفته است. از رفتن به کندز ناامید شدیم، و خواستیم کندز را به مقصد تخار ترک کنیم. به بندر رفتیم، تنها چهار موتر وجود داشت. در راه به آشنایی که در یک چاپ‌خانه (مطبعه) کار می‌کرد، روبه رو شدم. سخت رنجیده بود. از حال منطقۀ شان (سید آباد شهر کندز) پرسیدم، گفت که طالبان شب چهارشنبه رانندۀ ریاست ترانسپورت را از خانه اش بیرون کشیدند، کشتند. برادرش که برای گرفتن جسد بیرون شده بود، او را نیز کشتند٬ و بار دیگر برادرزادۀ آن راننده نیز که برای گرفتن جسدها می‌شتافت گلوله باران شد.

او نیز گفت که سه تن دیگر را نیز طالبان در کوچۀ عقب خانۀ آنان کشته‌اند، اما درباره هویت و وظیفۀ آنان چیزی نمی‌دانست.

یک تن از دکانداران نزدیک سرای صرافی نیز در تماس تلیفونی به من گفت که وقتی روز قبل رفته بود تا احوال دکان‌اش را بگیرد، قفل دکان‌اش تبدیل شده یافته بود٬ ازقفل اولی‌اش اثری نبود و دکان‌اش را نتوانسته بود که باز کند.

بی نانی، بی برقی، بی آبی، نبود گاز و مشکل‌های دیگر حاصل شده از جنگ در کندز را ترک کردیم و بر موتر سوار شدیم و راهی تخار گردیدیم.

در میان راه  طالبان پوسته های عبوری ایجاد کرده بودند و مسافران را از چرخاب تا نیم‌راهی خان‌آباد چندین بار بازرسی می‌کردند

به قول بعضی از مسافرین٬ طالبان کوشش میکردند که برای پیدا کردن افراد دولتی و یا نیروهای مردمی٬  دست به روی قلب جوانان مشکوک بگذارند و از این طریق مخالفان خود که ترسیده بودند و  ضربان قلب شدیدتر داشتن پیدا کنند .

در نیم‌راهی خان‌آباد رسیده بودیم که با تفنگ‌داران مسلح غیرمسوول روبرو شدیم. بلاخره نفس راحت کشیدیم چون دیگربه ساحه تحت حاکمیت دولت رسیده بودیم. در ادامۀ راه تا تخار با کدام مشکل جدی امنیتی‌ بر نخوردیم، ولی از اینجا به بعد به مشکلات دیگری باید مبارزه میکردیم.

به طور مثال کارت تلیفون ۵۰ افغانیگی به ۶۰ افغانی رسیده بود. راننده‌گان از گرانی تیل شکایت می‌کردند. نرخ آرد فی بوری، از ۱۲۰۰ به ۱۶۰۰ رسیده بود. گاز از ۵۵ افغانی به ۷۰ تا ۸۰ افغانی رسیده بود. برای کسانی که در بانک‌ها حساب داشتند، کار سخت تر شده بود چون بانک‌ها مسدود شده بودند.

در تخار پس از شکست حملۀ طالبان در خواجه غار شنیدیم که همه آمادۀ جنگ با طالبان‌اند. با این حال تنها قسمتی از  قطار مهاجران در تخار توقف می‌کردند، و نیمی زیادی شان با موتر ها و سه‌چرخه‌های شان به سوی بدخشان در حرکت بودند. ما نیز در یک موتر به سوی ولسوالی کشم ولایت بدخشان در حرکت شدیم.

وقتیکه به کشم رسیدیم، در آن‌جا هم ترس آمدن طالبان حاکم بود، و مردم می‌گفتن که شاید ولسوالی تگاب خیلی زودبدست طالبان سقوط کند٬ وطالبان از آن‌جا به آسانی به کشم بیایند. طالبان در گذشته  یک بار این ولسوالی را تصرف  کرده بودند.

صبح شنبه، کشم را به مقصد فیض‌آباد ترک کردیم.

پس از سقوط قسمی و ادامه جنگ در ولسوالی بهارک ولایت بدخشان، ترس و هراس در فیض‌آباد نیز حاکم شده است.فاصله میان بهارک تا فیض‌آباد کمتر از یک ساعت در موتر است٬ و بهارک خود مرکز تقاطع و ارتباط میان ده ولسوالی بدخشان است.

با بسته شدن شاهراه کندز٬ نرخ مواد اولیه و نیازهای نخستین مردم در فیض‌آباد هم بسیار بلند رفته است. شماری از مهاجران که از کندز آمده اند به خانۀ دوستان و آشنایان خود رفته اند، بعضی از ایشان در هتل‌ها اتاق کرایه گرفته اند و شماری هم در خانۀ مریم کوفی، نمایندۀ مجلس از ولایت تخار، جای‌گزین شده‌اند. به قول سخنگوی مقام ولایت بدخشان، آمار کسانی که از کندز به بدخشان آمده‌اند، بالاتر از بکهزار خانواده اند، اما هنوز ثبت نام نشده اند و کمکی به آنان از سوی دولت صورت نگرفته است.

آمار بی‌جاشده‌گانی که در تخار باقی مانده اند به  بالاتر از ۳۰۰۰ هزار خانواده می‌رسد.  بخشی از آنان از سوی ریاست مهاجرین در منطقۀ شرکت سپین زر جا به‌جا شده‌اند. تعدادی از بیجاشده گان به ولایات دیگر از جمله بغلان٬ مزار و کابل نیز فرار کرده اند که آمار شان تا فعلآ اعلام نشده است.

بسیاری از آواره‌گان کندز همه دار و ندار خویش را ترک کرده‌ و خود را با لباس‌های اندک‌شان به جاهای امن رساندند. درحالیکه بسیاری شان برای فعلآ از خطرجنگ نجات یافته اند٬ اما کمبودی مواد اولیه و سردی هوا تهدیدات دیگر است که این بیجاشده گان با آن روبرو استند.